تبليغاتX
اهورای تنهایی
نشکن دلی که با تو....صادق و مهربونه....اگه صدا نداره....نگو که بی زبونه

We make them cry who care for us.

We cry for those who never care for us.

and we care for those who will never cry for us.

This is the truth of life.it's strange.but true.

Once you realise this,it's never too late to change.

I WANT TO MAKE A CHANGE..I UNDERSTAND NOW..I WAS A FOOL...BUT NOMORE

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:15  توسط تنها ترین دلشکسته | 

سلام به همگی

بچه ها ببخشید که یه مدتی نبودم و بهتون سر نزدم و وبلاگ رو آپ نکردم.

بابت این چند مدت از همه شما معذرت میخوام. این بار اومدم برای آخرین بار وبلاگ رو آپ کنم یعنی دیگه از دستم راحت میشید.

بچه ها اگه خوبی بدی(که فکر کنم اصلا" خوبی ندیدید همش بدی بوده) حلالم کنید.

راستی اگه هر کدومتون کاری با من داشت یا دلش برام تنگ شد این آی دیمه(tanha_ba_ashk) خوشحال میشم تنهام نذارید.

راستی از همتون می خوام که برای آخرین بارحتما" نظر یادت نره.

روز و روزگار بر همتون خوش و خرم.

تنهاترین دلشکسته(پیام)

 

خداحافظ

از اينجا كه پر از غمه خسته شدم مي خوام برم

قلبمو كه دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم

موندن هرگز

(خداحافظ)

ديگه ميرم

اگه يه روز دردهاي دنيا بريزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

من ميميرم

( ديگه ميرم)

خداحافظ ديگه رفتم پايان ثانيه منم

هر جاي ساعت ببينم عقربه هاشو ميشكنم

حتي نشد واسه يه بار من بديهاتو خوب كنم

خورشيد رو كشتم تا ديگه خودم به جات خوبي كنم

( دل مي سوزه)

ازم نخواه بيشتر از اين اسير اين قفس باشم

هيچي نمونده از دلم خاكستر دو آتيشه

ريزه ريزه دل مي سوزه

(خسته شدم)

حالم گرفته اين روزها غم خونه كرده تو صدام

بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام

(عاشق بودم خسته شدم)

دل بيا بريم از عشق ديگه نگيم

درد عشقي كه كشيديم جز خدا به كسي نگيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 0:7  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

تويه ساحل رويه شنها قايقي به گل نشسته

يكي با چشمون گريون گوشه ايي تنها نشسته

نگاه پر اظطرابش به افق به بي نهايت

ساكته اما تو قلبش داره يه دنيا شكايت

تو چشاش حلقهء اشكه تويه قلبش غم دنيا

منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا

باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه

تنها مونده تويه ساحل زندگي براش عذابه

تنهايي براش عذابه

خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره

همه دنياش زير آب و خودش هم تو غم اسيره

دست بي رحم زمونه عشقش رو برده به دريا

حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا و آيا!!!!!

عاشقي كه تنها باشه تويه دنيا نميمونه

دل عاشق رو شكستن شده كاره اين زمونه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 4:14  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

ازتموم دنيا و دار و ندارش

شونه هاتو كم دارم براي بارش

زخمي خنجر زهر آگين يارم

تو كه تازه اومدي تنها نذارم

به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرم

منو درياب خوب من دارم ميميرم

ديگه حتي ناي نيست براي گفتن

خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم

يك لحظه خوبي به من بده

از من بگير اين روح و تنم

براي يك لحظه خوشي

به هر دري در ميزنم

برگردون اون عمر رفته رو

حتي واسه يه ثانيه

دل خوش كنم حتي دو روز

از من مگه چي باقيه

غربتم رو آشناي كن بهارم

روزهامو درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يك ثانيه عاشقي بجز اين

هيچ توقعي از اين روزها ندارم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:20  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

روزهاي بودنش همه با او بيگانه بودند.

كسي نه شاخه گلي مي آورد

نه برايش مي خنديدند و نه مي گريستند .

وقتي رفت

همه آمدند ، برايش دسته گل آوردند

سياه پوشيدند و براي رفتنش گريستند .

شايد تنها جرمش نفس كشيدن بود .

 

امروز شوق فردا را داریم و حسرت دیروز را

اما امروز زیباتر از دیروز و فرداست

امروز را دریابیم که فردایدیروز و دیروز فرداست.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:1  توسط تنها ترین دلشکسته | 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:10  توسط تنها ترین دلشکسته | 
سلام

سلام به همه دوستان .بازم من برگشتم اما بدتر و داغون تر از هميشه .

تو اين مدت كه رفته بودم خواستم زندگيمو كلا" عوض كنم اما نشد .

از همه دوستان ممنونم كه تو اين مدت به كلبه تنهايي من سر ميزدند بازهم به نام اهوراي تنها مي خوام

بنويسم.

توي اين مدت كه نبودم فقط يه چيزي برام ثابت شد كه

 

 

 

دلت چه جوری اومد

زدی خیلی ساده

تنهاش گذاشتی رفتی

دل به کسی نداده

هیچ از خودت می پرسی

عاقبتم چی میشه

نه مردم و نه زنده

زنده به گور هميشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:16  توسط تنها ترین دلشکسته | 
اون کسی رو که باهاش خندیدی زود فراموش میکنی ولی اونکسی رو که باهاش گریه کردی هرگز فراموش نمیکنی

سلام به همهگی

امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه و لحظه ایی مثل من نباشید.

من دیگه به لبم رسیده و می خوام برم نمیدونم کجا و تا کی فقط می دونم باید برم.

میرم ولی بر میگردم اما نمیدونم کی.

راستی داشت یادم میرفت

دنبل کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی

                               

                             ((..یا حق..))

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 10:56  توسط تنها ترین دلشکسته | 

جمله ايي ازت شنيدم توي آخرين تماسم

مثل يه غريبه گفتي من تو رو نمي شناسم!

با يه لحن بي تفاوت زندگيمو تيره كردي

گفتي ممنون ميشم از تو اگه ديگه بر نگردي!

با شنيدنش شكستم به كسي چيزي نگفتم

با خودم قرار گذاشتم ديگه ياد تو نيفتم

داشتم از غمت ميمردم تو سكوت مرگبارم

واسه تو ازت گذشتم .فكر نكن دوست ندارم

مي دونم كه از نبودم جامو خالي حس نكردي

من جواب ازت گرفتم به چه لحن تند و سردي

آخه من چطور عزيزم ديگه نشنوم صداتو

فكر نكن كه بردم از ياد لحن خوب خنده هاتو

لاقل برامون اي كاش مونده بود يه راه آشتي

حيف از اينكه واسه خوبي هيچ راهي نذاشتي

آرزوي رفته بر باد. من مزاحمت نميشم

آخرش نشد بموني واسه هميشه پيشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 1:25  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

یادت میاد گفتم بهت

 

اگه نمیشی مرهمم

 

تو رو خدا زخمم نشو

 

که تیکه پاره است بدنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 23:52  توسط تنها ترین دلشکسته | 

روزها گذشت .سالها گذشت.من هنوز عاشقتم. به يادتم

نميدونم خبر داري منتظرم.يا مردم و فقط تو خاطراتت ام

روز و شبم به اين خيال.اين شد كه زخمام خوب ميشن

شوق اونو مياره.صبح غمها غروب ميشن

يه عمر طولاني و من به اين سوال مي گزرونم

چي شد گذشتي از منو رفتي چرا نميدونم

زخمام كه سر بازه هنوز عمري نمونده تا سحر

خسته و پير و خم شدم از تو نيامد يه خبر

چشمام به در خشكيد و رفت نا ندارم بيشتر از اين

با رفتنت فنا شدم بيا خودت اينو ببين

با رفتنت فنا شدم بيا خودت اينو ببين

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 1:17  توسط تنها ترین دلشکسته | 

كجاي نازنين؟ كجايي گلم؟

كجايي تا ببيني چقدر دلم گرفته! كجايي تا ببيني چشمام ديگه سو ديدن ندارن.

دلم داغون شده.ميدوني كدوم دل رو ميگم؟

همون دلي كه يه روز به عشق تو مي تپيد.

همون دلي كه شبيه يه سيب سرخ .يه شاخ گل رز. مپل لبهاي تو اما الان...

اما الان زرد زرد شده.به خدا داره از تنهايي دق ميكنه.

اينقده تنهاست كه بعضي وقتها براي خودش ساعنها زار زار گريه مي كنه.آخه چرا........

چرا رفتي؟ كجا رفتي؟ كي بر ميگردي؟چرا بر نمي گردي؟چرا منو با خودت نبردي؟و هزاران چراي ديگه.

يادته.يادته اون غروبي كه رفتي رفتي و براي هميشه تنهام گذاشتي.

رفتي.رفتني بي برگشت. رفتني ويران كننده.

اون غروب رو يادته...گلم يادته. يادته. يادته

يادته وقتي براي آخرين بار دستاتو تو دستام فشردم انگار.انگار...

يادته وقتي براي آخرين باربه چشمام نگاه كردي.اي كاش بودي و مي ديديكه از اون چشمها هيچي باقي نمونده.هيچي هيچي.

كارش فقط شده تداعي اون خاطراتي كه به خاطر سپرده بود و به ياد اون خاطرات شب وروز خيسه و مي باره.

يادته وقتي رفتي آسمون هم زار زار به حال من تنها ساعتها گريه كرد.

يادته باد .باد از غم تلخ جدايي چه سوز آهناكي مي كشيد.

يادته بعد رفتنت ستاره ها هم با تو از پيشم رفتن و سبم تيره و تار شد .

چرا بايد مي رفتي؟چرا بر نموندي؟

بعد رفتنت باران به ياد گذشته چه معصومانه ميباريد.

مرغ عشقها رو يادته و قتي بارون مي اومد اونها رو زير بارون ميذاشتيم.

اما الان اونها هم مپل منو تو شدن. اونههام حالا ديگه تنهاي تنهان. چون يكي از اونها اون يكي تنها گذاشت و رفت.

مثل تو كه منو تنها گذاشتي و رفتي.

به خدا رفتنت بد جوري داغونم كرد.

هر روز غروب ميرم همون جايي كه تنهام گذاشتي.

راستي يه مدتيه كه ديگه به خوابم نمياي.چرا؟

تو رو خدا تو كه خودتو از من گرفتي لااقل ديگه خاطراتت رو ازم نگير.

فقط همين

 

((تو كه تنهام گذاشتي لااقل نذار خاطراتت تنهام بزارن))

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 0:52  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

وقتي از مادر متولد شدم صداي در گوشم طنين انداخت!

كه گفت بعد از اين با تو خواهم بود

به او گفتم كيستي..؟گفت:غم

فكر كردم غم عروسكي خواهد بود كه من بعدها با او بازي خواهم كرد

ولي بعدها فهميدم

كه من عروسكي هستم در دستان غم

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 0:50  توسط تنها ترین دلشکسته | 

اینهم

تنهاترین دلشکسته

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 2:42  توسط تنها ترین دلشکسته | 

چرا از من گذشتي بي تفاوت

نه انگار عشقي بود نه روزگاري

نه پائيز و زمستون نه بهاري

چطور دلت اومد تنهام بزاري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 2:16  توسط تنها ترین دلشکسته | 

تو اين روزها دلم خسته همه درها به روم بسته

به جز درد و غم گريه همه چيزم ز دست رفته

منو گذاشت و رفت اونكه هستي ام از وجودش بود

دل غمگين و خاموشم پر از شادي ز عشقش بود

تو اون شب شب باروني با اون چشماي گريوني

كه رفتي از برم اي يار منو بردي به ويروني

تو رفتي و گذشت افسوس كه عشق من خدايي بود

تو اي قلبت جدا از من همه هستيم فدايي بود

چشمهاي قشنگ اون بود كه دلو انداخت به جونش

دست گرم و مهربونش دلو كرده سايه بونش

تويه اين شبهاي تاريك روزهاي سرد جدايي

دل من مونده به يادت دوباره يه روز مياي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 2:2  توسط تنها ترین دلشکسته | 

زندگي مثل سفر بي انتها و پر خطر

مقصد تو اگه ميخواي برو يش يه هم سفر

يه همسفر كه پيشته از سر شب تا به شحر

بياد و قلبشو بده فقط براي يك نفر

نه اون كسي كه بي صدا

همچو غريب آشنا

ميره و تنهات ميذاره

مثل شبي سرد و فنا

اين رسمشه اين بازيشه

اين روزگار يه آتيشه

خسته شدم من من از التماس

از اين دلهاي بي احساس

از اينهمه دوري عشق

از آدمهاي نا سپاس

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 10:27  توسط تنها ترین دلشکسته | 

وقتي رفتي همه دنيا رو سرم

انگاري خراب شد و دلم شكست

ساز من زانويه غم بغل گرفت

رفت و كز كرد گوشه اتاق نشست

هر وقت كه بارون ميزنه

تو رو كنارم ميبينم

حس ميكنم پيش مني

هنوزم عاشق ترمنم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 3:34  توسط تنها ترین دلشکسته | 

براي آخرين بار خدا كنه بباره

تو اين شب كويري يه قطره از ستاره

هميشه بودي و من

تو رو نديدم انگار

بگو بگو كه هستي براي آخرين بار

وقتي دوري تنهايم نزديكه

قلبم بي تو ميترسه تاريكه

چه لحظه ها كه بي تو يكي يكي گذشتن

عمر مو بردنيه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه كن منو به گريه نسپار

حالا كه با تو هستم

براي اولين بار براي آخرين بار

وقتي دوري تنهايم نزديكه

قلبم بي تو ميترسه تاريكه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 3:24  توسط تنها ترین دلشکسته | 

بهترينم تو بمان من می روم...تو بمان!

من می روم...

اینبار من کوچ می کنم...

می روم تا تو هوای رفتن نکنی...

می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.

من می روم.

اما تو را به باران سوگند...

آن زمان که نازنینت دور شد از نگاهت،

آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،

هر زمان که باران را باریدن گرفت،

من را به یاد آر...

تنها همین...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 0:10  توسط تنها ترین دلشکسته | 

سخت حيرانم چرا اين روزگار

گشه با ميل من نا سازگار

هم زهستي بيم دارم هم زمرگ

چون گلي پژمرده در زير تگرگ

چند روزي عشق پاگي شد پديد

ليك قلبم طعم ناكامي چشيد

آمدم از ظلمت شب بگذرم

روشناي در نگاهش بنگرم

تا كه مهرش در وجودم جان گرفت

روزگار آن ماه را از من گرفت

بعد او ديگر به دنيا هر چه هست

همچو مشتي خاك نا چيز است و پست

رسم اين بيت الحزن فاني بود

شادي و خوشبختيش آني بود

بر خلافش قوس و غم پايدار

تا قيامت هست در دل ماندگار

تا كه آن يار از كنارم پر كشيد

قلب و روحم جامه زهري سر كشيد

رنجها بردم من از دوري او

ناله ها كردم زمحجوري او

برق چشمان نجيبش تا ابد

در شب تاريك من سو ميزند

چند روزي بيش نزد من نزيست

قلب من از فرقت او خون گريست

او كه رب النوع معصوميت است

تا قيامت درد عشقش با من است

او خداوند اساطير من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:18  توسط تنها ترین دلشکسته | 
 

رفتی قبول امابزار به يادت بی يارم

تو شب تلخ رفتنت ، دلم هزارتا غصه داشت

گونه هام خيس می شدن ، دلم هيچ همدردی نداشت

بي بهانه تنهام گذاشتي يادته

بعد رفتنت من موندم و شب و خيال و خاطره

فقط اينو بدون هنوز هم دلم بهونتو ميگيره لااقل به خاطر اين دل تنهاوتنگ برگرد!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:2  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

نميدانم چرا رفتی ...

نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!

ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد

ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!

ببين که سرنوشت من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

...

و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا !!!

شايد به رسم عادت" پروانگی مان "

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:51  توسط تنها ترین دلشکسته | 
 

 

مي بيني سكوتم را!

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديوارهء هميشه جاودانهءنبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 21:42  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

 

مرا بگير و ببر ، دلم گرفته

 

قسم به عشق ، به باران ، دلم گرفته

 

شبيه پنـجره هاي گرفـته پاييـز

 

ببين چه ساده ، چه آسان دلم گرفته

 

بيا كه گريه كنيم و سبك شويم امشب

 

كجاست راه نيستان ، دلم گرفته

 

بيا دو تايي از اين شهر سرد بگريزيم

 

از اين هميشه زمستان دلم گرفته

 

دوباره بغض ، دوباره هجوم خاطره ها

 

دوباره نبودن تو........

 

ببين چقدر دلم گرفته ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 23:48  توسط تنها ترین دلشکسته | 

بازم غروب شده .

 

تك و تنها جلوي پنجره نشستي وبه غروب خورشيد نگاه ميكني و ياده روزهاي خوش زندگيت

 

 ميافتي كه اون روزها هم خيلي زود غروب كردند و از آن روزهاي خوش زندگي تنها شبهاي

 

 تلخ تنهايي برات باقي مونده.

 

ياد اولين روز آشنايت مي افتي بي اختيار قطرات اشك از چشات سرازير ميشن.

 

بازهم هجوم خاطرها بر سرت آوار ميشن.

 

تنهايي داره ديونت ميكنه نمي دوني چيكار كني و پا ميشي ميري بيرون شايد دلت كمي وا بشه

 

و يا شايد هم كمي فكرت آروم بشه.

 

مياي بيرون البته نه مثل هميشه اينبار تك و تنها به ياد روزهاي گذشته.

 

آدمهاي مختلفي از كنارت رد ميشن و تو بي توجه از كنار اونها عبور ميكني.

 

باران هم نم نم شروع به باريدن ميكنه.

 

بازهم بي توجه از كنار آدمها رد ميشي و به اونهاهيچ توجه نميكني ناگهان چشمات به يه گوش

 

ه ايي خيره ميشن .

 

يه چيزي از دور كه به طرف تو مياد چشماتو به خودش خيره مي كنه همونجا خشكت ميزنه كم

 

 كم نزذيك ميشه وايي خداي من ...........

 

چه چشمهاي شبيه چشمهاي خودشه انگار خودشه .

 

بي اختيار به اون زل زدي اونهم از دور نگاهش به تو هست و تو چشم از اون بر نمي داري تا

 

 وقتي كه به روبروت ميرسه.

 

باران هم نم نم به روي موهاي عسليش ميزنه و اونها رو روي صورتش پريشون ميكنه يه

 

حالت عجيبي بهت دست داده نمي توني روي پاهاي خودت وايسي به ناچار به تير چراغ برق

تكيه ميدي.

 

اونهم مثل خودت انگار تك و تنهاست.

 

وقتي كه به روبروت رسيد اونهم كمي به چشمهات زل ميزنه و با يك صداي گرم كه تو رو تا آسمونها برد سلام كرد .

 

تو هم مات و مبهوت به چشمهاش زل زدي نميدوني كه چي كار كني يهو به ذهنت ميرسه كه

 

براي شام به يه رستوران دعوتش كني و اونهم قبول مي كنه.

 

هر دو آروم آروم به سوي رستوران حركت مي كنيد .

 

يه حس و حال عجيبي بهت دست داده. بي دليل ياد گذشته مي افتي چه روزهاي خوش و شيريني

 

 داشتي در همين فكرها هستي كه ناگهان صداي گوش خراش ترمز يه اتومبيل و صداي يه جيغ

 

 بلند تو رو از اون عالم بيرون مياره به اطراف خودت يه نگاهي ميكني از اون هيچ اثري

نيست.

باران تندتر شده بود و گه گاهي صداي رعد و برقهاي مهيبي به گوش ميرسيد.

 

حدود 100 متر پايين تر مردم زيادي جمع شدن.

چشمات به رد خوني كه تا اون پايين كشيده شده خيره ميشه با ديدن اون صحنه پاهات سست

 

ميشن طوري كه نمي توني رو پاهات بايستي با زحمت خودتو به كنار مردم ميرسوني اما جمعيت

 

 زيادي جمع شدن به زحمت اونها رو كنار ميزني چشماتو ميبندي و در دل عا مي كني كه...

چشماتو يواش يواش باز مي كني ميبيني كه چشمهاي ناز و موهاي عسليش غرق در خون

 

شدند.

اونوقت تازه مي فهمي كه چقدر بي كس شدي

آسمان هم دلش برات مي سوزه طوري كه نميتونه جلوي اشكاشو بگيره باران تنتد تند ميباره

و

 صداي رعد و برق مهيب مي خوان بهت بگن كه چقدر بد بختي.

 

اونهمه جمعيت تنهات ميزارن حالا تو موندي و اون موهاي عسلي و چشمهاي ناز كه غرق خون شده .

 

آرم سرشو بلند مي كني و روي زانوهات ميزاري موهاي بلندوعسليشو از رو صورت خونينش

 

 كنار ميزني چشمهاش هنوز بازه و به چشات زل زده آروم چشمها شو مي بندي وخون روي

 

 صورتشو پاك مي كني و يه بوسه به پيشونيش ميزني.

 

داري ديونه ميشي باز هم تنها شدي اما تنها تر از هميشه .

 

از ته دل يه فرياده بلندي ميكشي و ميگي

 

خدايا آخه چرا من...................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 23:4  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

 

در هم شکستن یعنی...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 0:31  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

 

                                                                            

اونی که می خواستم دلمو شکست و

                                                          به پای یک عشق جدید نشست و

   

چشم روی آرزوم همیشه بست و

                                                          پنجره مون رها شد

 

اونی که می خواستم مثل اشک چکید و

                                                           تو طول راه باز یه کسی رو دید و

 

به آرزوش انگار دیگه رسید و

                                                           به خاطر هیچی ازم جدا شد

 

اونی که می خواستم اونی که می خواستم

                                                           اونی که می خواستم منو تنهام گذاشت رفت

 

اونی که می خواستم دل ازم برید و

                                                          بین گلها یک گل تازه چید و

 

به اونی که دلش می خواد رسید و

                                                           با غم و غصه منو آشنا کرد

 

اونی که می خواستم منو برد بهشت و

                                                            اسم منو رو سر درش نوشت و

 

بهونه کرد بازی سرنوشت و

                                                            تو شهر رویاها منو رها کر

د

اونی که می خواستم منو برد از یاد و

                                                           رفت پیش اونکس که دلش می خواد و

 

زد زیر عشقش که یادش نیاد و

                                                           مثل همه آدمها بی وفا شد

 

اونی که می خواستم اونی که می خواستم

                                                    اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت  رفت

                                                                                     

                                                                                                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 23:30  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

 

                                                                                            

راستی میدونید فاصله ی بین انگشت هاتون واسه چیه ؟

واسه ی این که یه نفر دیگه با انگشت هاش این جای خالی رو پر کنه . پس به دنبال دستی باشین که تا ابد بتونه دستاتون رو بگیره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 23:29  توسط تنها ترین دلشکسته | 

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

                                           هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت  

                                            بغض هیچ آدمی فریاد نشد 

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

                                            وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد    

  وقتی رفتم نه که بارون نگرفت     

                                           هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود  

اگه شب میرفتم و خورشید نبود   

                                            آسمون خوب می دونم مهتابی بود

چهره هیچ کسی پزمرده نبود      

                                            گلها اما همه پزمرده بودند         

کسای که واسه سون مهم بودم    

همه شاید یه جوری مرده بودند   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 23:23  توسط تنها ترین دلشکسته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به همه عاشقهای دل سوخته
امیدوارم تمام کسانی که این مطالب را می خوانند به درد تنهای پی ببرند.

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره

با تشکرتنهاترین دلشکسته(پیام)

نوشته های پیشین
هفته دوم مرداد 1387
هفته سوم تیر 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

تنهاترين دلشكسته